استنلی کوبریک یکی از بزرگترین کارگردانان سینماست. صحنه‌ای از آن در ذهنم نقش بسته و فراموش نمی‎کنم. پشت صحنه فیلم "درخشش" بود و کوبریک داشت صحنه‌ای را برای فیلمبرداری آماده می‌کرد. صحنه مربوط به گیرافتادن جک نیکلسون در انبار است. در یک نما نیکلسون دارد دستگیره‌ی در را محکم می‌پیچاند تا راهی برای خروج پیدا کند. کوبریک اتود این نما را اینطوری زد: پای در طوری که سرش چسبیده به در بود و پایش به طرف وسط انبار دراز بود، به پشت دراز کشیده بود، لنز را به چشم گذاشته بود و از پایین جک نیکلسون را در حال ور رفتن با دستگیره‌ی در نگاه می‌کرد. این نما در فیلم نهایی به همین شکل گرفته شد.

نویسنده مثل کارگردانی است که لنزهای مختلف را روی دوربین می‌گذارد تا اتفاق را با اندازه‌ها و شکل‌های گوناگون ببیند. از طرفی دوربین را جابجا می‌کند تا آن اتفاق را از زوایای مختلف هم ببیند. با این کار زیر و روی کار را می‌بیند و دیگر اسیر احساس لحظه‌ایش نیست. به فراصتی دست می‌یابد که در صورت نبود آن اتفاق از آن محروم می‌شد. 

از این خصلتِ نوشتن می‌توان برای برخورد با مسائل زندگی استفاده کرد. می‌توان دردناک‌ترین برخورد دیگران را با نوشتن متنی طنز یا شاعرانه درباره‌ی آن به شکلی دیگر درک کرد. می‌توان هر چیز کج و معوجی را شکل داد و هضم کرد. برای این کار فقط باید روی توجه‌ و تمرکزمان کار کنیم باید زندگی آگاهانه را تجربه کنیم. 

نوشتن هنر توجه است. توجه به چیزهایی که دیگران از کنارشان می‌گذرند. قرار نیست چیزی اختراع یا ابداع کنیم. کارمان در اینجا کشف است. از قبل  چیزی وجود دارد که باید بیرونش بکشیم. در دل هر اتفاقی، حقیقتی نهفته است که با نوشتن می‌توان بیرونش کشید. ارزشِ دانستن این حقیقت آنقدر زیاد است که هر اتفاق دردناک و رنج‌آوری را به فرصتی تبدیل کند. اما نکته اینجاست که از کلی‌گویی و پراکنده‌گویی دوری کنیم. باید روی نکته‌ای که در حال حاضر برایمان مهم است متمرکز شویم. بعد آن را با نوشتن به شکلی در آوریم که بتوان هضمش کرد. برای این کار نیاز به نثری درخشان یا دانش انباشته‌ی عجیب و غریبی نیست. هر کسی بسته به توانایی و ادراکش می‌تواند ناملایمات را به هنر تبدیل کند. 

استادی داشتم که می‌گفت همیشه خاطرات روزانه‌ات را اول شخص بنویس. اولش منظورش را درک نکردم. با خودم گفتم خب معلوم است که خاطرات روزانه باید به صورت اول شخص باشد. اما وقتی یک مدت نوشتم، دیدم ناخوداگاه بعد از چند جمله، دارم سوم شخص می‌نویسم و این شروع کلی‌گویی بود. چیزی که مستقیما به اتفاقی که در آن لحظه‌ی خاص برای من افتاده ربط نداشت. 

نوشتن تک‌گویی نیست. ما سخنران نیستیم که بگوییم و دیگران بشنوند. نوشتن دیالوگ است. با نوشتن پرسش‌هایی برای خودمان مطرح می‌کنیم و با این کار دیدی متفاوت به مسائل پیدا می‌کنیم. نوشتن حرکتی از واقعیت به ما به عنوان مشاهده‌گر است. این در مورد نوشته‌های تخیلی هم صدق می‌کند.

با نوشتن افکارمان را روشن می‌کنیم. معلوم می‌کنیم به چه چیز علاقه‌مندیم و از چه بیزاریم. نوشتن همانقدر فعالیت روانشناسانه است که فعالیتی فیزیکی. با روشن شدن افکار، زندگی‌مان مرتب و منظم می‌شود.

نوشتن مثل هضم غذاست. بعضی‌ها دوست دارند هر وقت عشقشان کشید یا حال خاصی را تجربه کردند، بنویسند ولی یک نویسنده‌ی واقعی مثل غذاخوردن تا روزی سه وعده می‌نویسد. همانطور می‌نویسد که غذا می‌خورد، با اشتها و لذت از چیزهایی که می‌چشد. گاهی آنچه می‌چشد یک اتفاق است یا پیش‌بینی یک اتفاق. گاهی یک عبارت یا فکری است که درباره‌اش کنجکاو شده‌ است و آن را مثل میوه در دهانش مزه‌مزه می‌کند.

نوشتن با تصویری شروع می‌شود؛ چیزی که می‌خواهیم روشن‌تر ببینیم. نوشتن مثل تنظیم کردن عدسی دوربین در چشمی است و دیدن اینکه چه چیزی ظاهر می‌شود. نوشتن یعنی مشاهده کردن و نوشتن چیزی، نه فکر کردن و چیزی اختراع کردن. 

نویسنده قلمش را همانطور در زندگی فرو می‌برد که پاروی قایق را در رودخانه. او قدرت و شدت، تغییر جهت، تندرفتن و نرم‌رفتن به آن اضافه می‌کند. 

عضلات ذهن ما درست مثل عضلات بدنمان، عاشق شلپ‌وشلوپ و هل و تکان رودخانه‌ی خلاق است. روی رودخانه می‌توانیم به عقب تکیه بدهیم یا به جلو خم شویم. می‌توانیم در امتداد ساحل بچرخیم یا درست وسط جریان تند مرکز رودخانه برویم. این یک ماجراست. این زندگی نویسندگی است.