1-صبح به سختی بیدار شدم و صبحانه را در مغازه کیک و شیرقهوه خوردم.

2-بالاخره دیدم محمد دارد علیرغم عادتش کار را برای من و خودش آسان می‌کند. 

3-گوشت شتر چی شد؟!

4-محمدجواد دیشب از تهران آمده‌ و فاطمه از سیرجان. 

5-مهدی گفت می‌توانی با قطار به تهران بروی. یکی در میان روی صندلی‌ها می‌نشینند و به جایش بلیتش از 4 تومن به 7 تومن رسیده.

6-محمدجواد گفت که استقلالی‌ها زیر پست ای اف سی نوشته‌اند که خوشحالی بعد از گل آل کثیر نژادپرستانه و برای تمسخر ازبک‌هاست. من و احمد، هیچکدام باور نکردیم و مسخره‌اش کردیم. بعدش فهمیدم راست می‌گفته.

7-تمرینات مسعودی را به خوبی انجام دادم. آنقدر راحت که خودم باورم نمی‌شد. 

8-در این قسمت جومونگ 2 (امپراتوری بادها) تسو، مارو (صمیمی‌ترین دوست موهیول) را در آتش ‌می‌سوزاند. چون اعصابم خرد می‌شد این قسمت را ندیدم.

9-ماری زنگ زد و صحبت کردیم. پدر و مادر خانم نوربخش کرونا گرفته‌اند و پدرش حالش بد است. ویروس به ریه‌اش رسیده. امیدوارم که حالش خوب شود. علی کاملا خوب شده و اشتهای پرناز دارد بر می‌گردد. خدا را شکر باران نگرفته.

10-شب بناست با بچه‌ها برویم پارکی جایی شام و هله هوله بخوریم. شاید هم سیگاری بکشیم. گرچه من اهلش نیستم. 

11-خیلی راحت می‌نویسم. تا امروز فکر می‌کردم در چیزهای انتزاعی و ذهنی راحتم ولی با تمرینات امروز مسعودی فهمیدم در چیزهای ملموس و عینی هم همینطورم. یک تمرینش درباره‌ی بازنویسی یک آیه قرآن درباره‌ی توفان نوح بود، با زبان کودک و زبان معیار؛ تمرین دیگر تعریف یک ماجرا فقط با استفاده از دیالوگ پینگ پونگی. هر دو تمرین را به خوبی و سادگی انجام دادم. 

12-تلفنی بیست دقیقه‌ای با چهلتن حرف زدم. حالش خوب بود. خوشحال شد از زنگ زدنم. گفتم می‌نویسم یا نه. ازش در مورد دلیل استفاده از تاریخ در داستان‌هاش پرسیدم و فهمیدم که بخاطر این است که تاریخ خود را تکرار می‌کند و در واقع استفاده از تاریخ دیدن روندها و نوعی پیش‌بینی آینده است. چهلتن گفت نویسنده باید تاریخ معاصر، یعنی از مشروطه به بعد را بخواند و بداند. چهار کتاب معرفی کرد: تاریخ 20 ساله مشروطه از مکی (دوره‌ی چند جلدی)، خاطرات علم، تاریخ احزاب از بهار، تاریخ مشروطه از کسروی. چهلتن گفت می‌خواهم داستانت را برای چاپ بدهم، می‌خواهی؟ گفتم قبلا یه انتشارات چاپش کرده. گفت آااا پس هیچی. یک طوری که یعنی پس درست نیست ما چاپش کنیم. مکالمه‌ی خیلی خوبی بود.

13-فیلمنامه‌ی محمدجواد را خواندم. خیلی خوب شده. قبلا خیلی نفهمیدمش. اما امشب متوجهش شدم و پیشنهاداتی بهش دادم. می‌خواهد 10-12 تومن خرجش کند و سه روز خانه‌ی خالجان را قرق. منتظر است که خالجان جوابش را بدهد که قبول می‌کند یا نه، خودش که خیلی امیدوار نیست.