یک نقاش چه‌طور نقاشی‌اش را روی بوم پیاده می‌کند؟

مراحل آن کدام است؟

آیا روش همه‌ی نقاشان یکسان است؟

آیا اشتراکی بین روش‌های آنان وجود دارد؟

نکته: نقاشان حتی سورئال‌ها هم مدلی برای نقاشی داشته‌اند. اما یک نویسنده هیچ مدلی ندارد و تمام کار در ذهنش انجام می‌شود.

حال نقاش یا مدلی مقابلش است یا بناست نقاشی‌ای کاملا ذهنی بکشد. ابتدا چه کار می‌کند؟

اولین قدم طرح کلی‌ست که بعضی با مداد و بعضی به‌صورت کم‌رنگ با قلم‌مو یا زغال یا غیره می‌کشند. هرچه که هست طرح اولیه‌شان کمرنگ است. بعدا قرار است با همان قلم یا قلمی دیگر پررنگ شود. جزئیاتِ دیگر هم بعدا اضافه خواهند شد. این طرح حتی اگر از روی یک مدل باشد، هیچ نقشه‌ی راه اولیه‌ای ندارد. نقاش از روی مدل می‌کشد و بعد فضا را اضافه می‌کند. از قبل در مورد کار نهایی مطمئن نیست. شاید بعد از طرح اولیه به این نتیجه برسد که باید زاویه‌ی نگاه به مدل را تغییر دهد. شاید هم بعد از اضافه کردن جزئیات ببیند چنگی به دل نمی‌زند و باز طرح را از اول بزند. هر چه هست این طرح کاملا ناخوداگاه انجام می‌شود. 

اما چه چیز در این طرح، ناخوداگاه است؟ مگر از روی یک مدل فیزیکی کشیده نمی‌شود؟ 

حس و نیت نقاش از کشیدن مدل است که در حین کار و به‌صورت ناخوداگاه ایجاد می‌شود. رنگ‌ها بعدا یکی‌یکی به ذهن او می‌آیند، سایه‌روشن‌ها، هاشورها، تاکیدها، نورها و...

نکته اینجاست که یک نقاشِ کاربلد، تسلیم حس دورنی‌اش است. هنر هم چیزی نیست جز ظهور حس درونی هنرمند.

نقاش بعد از طرح اولیه تازه تصمیم می‌گیرد چه زردی را با چه قرمزی ترکیب کند تا حسی که در حال شکل گرفتن است در بوم پیاده کند. این حس شکل گرفتن تدریجی‌ست که هنر را اینقدر لذت‌بخش می‌کند و حس نوعی کشف و شهود به هنرمند دست می‌دهد. 

در نوشتن هم همین است. ما از روی بی‌نهایت آدم، اتفاق، منظره و حال و هوایی که تجربه کرده یا دیده‌ایم، کارمان را خلق می‌کنیم. در ابتدا یک طرح محو در ذهنمان به وجود می‌آید. بهترین کار اینست که این طرح را با آزادنویسی کشف کنیم و وقتی تا حدودی برایمان واضح شد به عنوان طرح کلی داستان بنویسیم. 

ابتدا خطوط کلی را می‌کشیم. در این مرحله کاری با جزئیات نداریم. جزئیات در مراحل بعد به کار اضافه می‌شوند، به‌صورت لایه‌لایه. 

این کار دقیقا مثل طرح زدن یا اسکچ کشیدن در نقاشی است. هر چه هست باید تسلیم حس درونی‌مان باشیم. اوست که ما را هدایت می‌کند. فقط باید گوش تیز کنیم و حرف‌هایش را بشنویم.

این گوش دادن هم در طرح کلی و هم بعدا در جزئیات به کار می‌آید. مثلا اگر بعد از چند صفحه نوشتن به این نتیجه رسیدیم که یک تفنگ روی میز آشپزخانه است، آن را چون به کلیت داستان نمی‌آید کنار نگذاریم. بلکه گوش به زنگ باشیم که این تفنگ قرار است کجا به کار آید. نوشتن خود راهش را پیدا می‌کند. 

در نسخه‌ی اولیه، ناخوداگاه از طرح اولیه تا جزئیات را رهبری می‌کند. خوداگاه در نسخه‌های بعدی با قیچی و قلمش وارد می‌شود. 

این یک پیشنهاد است که تا می‌شود نسخه‌ی اولیه را سریع بنویسیم. این کار باعث می‌شود از حسمان عقب نمانیم و حس داستان یک‌دست باشد. این کاری بود که ونگوگ می‌کرد. او به سریع‌ترین شکل و انگار با عصبانیت و تشویش نقش می‌زد. این یکی از بیشمار دلایل درگیری‌اش با پل گوگن بود که به او خرده می‌گرفت که چه‌قدر سریع می‌کشی! چه‌قدر با عصبانیت کار می‌کنی! اما ونگوگ به احتمال فراوان ناخوداگاه می‌دانست که این بهترین شکل پیاده کردن حسش روی بوم بود. با این کار ناخوداگاهش فرمان را در دست داشت. کار او با ضربات سریع و محکم قلم و رنگ زیاد انجام ‌می‌شد. پل گوگن یک بار به او گفت کارت بیشتر شبیه مجسمه است تا نقاشی.

آیا برای نوشتن به اسلوب نیاز داریم؟

نه بیشتر از یک نقاش. 

وقتی دم به دم از خودمان بپرسیم گره را کجا بکارم؟ مقدمه‌ی داستان به اندازه بود؟ این دیالوگ اصلا به نوع داستانی که تعریف می‌کنم می‌آید؟ در میانه‌ی داستانم شخصیت‌های داستان را افشا کردم؟ اگر قرار است عمده‌ی داستان به‌صورت فلاش‌بک روایت شود، آیا زمان حال داستانم هم باید تعلیق داشته باشد و کاری در آن انجام شود؟ گره‌گشایی را کجای داستان انجام دهم؟ آیا بعد از آن هم باید یک صحنه بیاورم که داستان یکهو فرود نیاید؟ آیا داستانم به این خلاصه‌ی همه داستان‌ها که "یک کسی یک چیزی می‌خواهد و سر راهش موانعی هست"، وفادار بوده؟

این سوالات دست و پای ما را در ابتدای نوشتن می‌بندد. 

ابتدا باید با حس بنویسیم. به‌صورت کاملا غریزی. فراموش نکنیم که نسخه‌ی اولیه قلمرو ناخوداگاه است و جایی برای خوداگاه و سوال‌هایش نیست.

در پایان باز به عنوان یک پیشنهاد اینکه زیاد از نسخه‌ی اولیه فاصله نگیریم. بیشتر حک و اصلاحش کنیم، زیر و رویش نکنیم. چون نسخه‌ی اولیه، خالص و درونی‌ و نزدیک به اصل نوشتن است.