چه چیزی در داستان ما را جذب می‌کند؟ 

چه مراحلی طی می‌شود تا ما کتاب را زمین نگذاریم؟ 

چه اتفاقی می‌افتد که طرفدار  پروپاقرص یک نویسنده می‌شویم؟

جواب همه‌ی اینها یک کلمه است: 

جاذبه

اما جاذبه چیست و چطور به وجود می‌آید؟

در کتاب‌ها و کلاس‌های داستان‌نویسی می‌گویند اگر می‌خواهی مخاطب داشته باشی و او را به خواندن داستانت ترغیب کنی، باید اینها را داشته باشی:

1-تعلیق

2-رانه‌ی شهرزادی

3-پلات محکم

با نگاهی از بالا، هر سه اینها یکی هستند. هر سه داستان را در طول پیش می‌برند و برای مخاطب این سوال به وجود می‌آید که "بعدش چه اتفاقی می‌افتد؟" یا "آخرش چه می‌شود؟" 

در هر سه حرکت داستان به سمت جلوست. مخاطب بی‌تاب آن است که بداند اتفاق بعدی چیست و چطور قرار است غافلگیر شود. 

اما اگر پایان یک داستان را بدانیم چه؟ آیا عاملی هست که باز ما را راغب به خواندن داستان کند؟ 

نویسندگانی هستند مثل جومپا لاهیری که لزوما تعلیقی در داستان‌هایشان ندارند، اما باز از خواندن داستانشان لذت می‌بریم. راز کار در کجاست:

جاذبه


اما از چه طریقی؟

بعضی داستان‌ها هستند که تعلیقی ندارند و مخاطب دنبال چیزی نیست. حرکت آنها بیشتر از آنکه طولی باشد، عمقی است. حتی گاهی مخاطب بر‌می‌گردد و قسمتی را دوباره می‌خواند. جاذبه باعث می‌شود مخاطب ترغیب شود داستان را دو یا چند بار بخواند. در این حالت مخاطب قرار نیست منتظر اتفاقات بعدی باشد. 

اما این داستان‌ها چه چیزهایی دارند؟

1-نثر گیرا:

نثر ویترین نویسنده است. پوست و لایه‌ی خارجی داستان است. خواننده اول با آن روبرو می‌شود. حال هدفش از خواندن داستان هر چه می‌خواهد باشد. با داشتن نثر خوب یک- هیچ در داستان جلوییم. مشخص است که منظورم زبان‌بازی نیست. منظور نثری است که به دل خواننده بنشیند و به کار فضای داستان بیاید. شاید اگر داستانی مثل "ماهی و جفتش" ابراهیم گلستان چنین نثر درخشانی نداشت، این‌قدر در موردش صحبت نمی‌شد. محمود دولت آبادی بیشترین هنرش نثرش است. بخاطر نثرش است که هر خواننده‌ای با هر رویکردی و سطح سوادی داستان‌هایش را می‌پسندد. نثرش زیباست اما سخت‌خوان نیست. این هنر اوست. 

نشان به آن نشان که چند سال پیش در ابتدای راه نویسندگی‌ام، داستانی تحت تاثیر "جای خالی سلوچ" دولت آبادی نوشتم. استادم با آنکه داستان روستایی را منسوخ می‌دانست و می‌گفت از آن حذر کنید، اما می‌گفت این یک شاهکار است. حتی چند وقت پیش که بهش زنگ زدم، گفت که می‌خواهد داستانم را برای چاپ بدهد و از من انگار اجازه می‌خواست؛ که البته داستانم قبلا چاپ شده بود. 

چند وقت پیش هم، یعنی چهار سال بعد از نوشتن داستانم –نان- آن را در گروه خانوادگی گذاشتم و همه از پیر و جوان و بزرگ و کوچک و کم‌سواد و باسواد با آن رابطه برقرار کردند و گفتند که مثل حرفه‌ای‌‎ها نوشته. من این را مدیون نثرم می‌دانم که تحت تاثیر دولت آبادی در این داستان در اوج بود. 

از طرفی گلشیری نثر درخشانی دارد، اما طریقه‌ی داستان‌گویی‌اش پیچیده‌ست و برای همین همه با آثارش رابطه نمی‌گیرند. حتی ما که دانشجویان داستان‌نویسی هستیم از خواندن داستان‌هایش ابا داریم. 

چهلتن، اولین معلم داستان‌نویسی‌ام که داستان نان را در کلاس او نوشتم، مشهور است به داشتن نثری استادانه. هر داستانش نثری خاص خود دارد. صمیمی و تکنیکی. 

یادم است یک بار که در کافه‌ای جمع شده بودیم تا قسمتی از داستان "خوشنویس اصفهان" او را که در ایران اجازه چاپ نمی‌گیرد، گوش کنیم؛ در پایان یکی از حضار از چهلتن پرسید چرا هر داستانتان یک نثری دارد؟ او این را بعنوان عیب کار چهلتن می‌دانست. آن زمان من هم فکر کردم شاید این عیب باشد، ولی خیلی وقت است که فهمیده‌ام این هنری‌ست که هر نویسنده‌ای ندارد. 

پس با نثر می‌توانیم همان اول خواننده را در بند کنیم. جوری که راغب شود کتاب را ادامه دهد و البته گاهی برگردد و تکه‌ای را دوباره فقط برای حظ بردن بخواند و حتی از آن یادداشت بردارد. 

نثر پل محکمی‌ست بین خواننده و نویسنده

2-شخصیت‌ها و روابطشان:

دومین عامل جاذبه‌ی داستان، شخصیت‌پردازی‌ست. گاهی رفتار و افکار و چهره و لباس یک شخصیت خواننده را مجذوب داستان می‌کند. آنقدر به شخصیت نزدیک می‌شود که گناهانش را می‌بخشد. آنقدری که در لحظه‌ی خودکشی آنای خیانت‌کار اشک بریزد. آنقدری که لحظه‌ی وداع ژان والژان با کوزت و ماریوس در بستر مرگ شانه‌هایش بلرزد. 

شخصیت‌های درست‌پرداخته شده بیشتر از هر چیز در ذهن مخاطب می‌مانند. راسکلنیکف، آنا کارنینا، سانتیاگو ناصر یا مرگان، سلوچ، بلورخانم، دایی جان ناپلئون و خیلی‌های دیگر که به جمعیت دنیا اضافه شده‌اند و انگار واقعا در این دنیا زیسته‌اند. 

شخصیت‌پردازی خوب باعث می‌شود مخاطب راغب شود بار دیگر داستان را بخواند، فقط برای اینکه بار دیگر آن شخصیت را ببیند و با او ملاقات کند. با آنکه داستان را می‌داند.

رابطه‌ی بین شخصیت‌ها هم جزء شخصیت‌پردازی‌ست و یکی از عوامل جاذبه داستان. 

در روابط است که انسان‌ها شکل می‌گیرند و خودشان را نشان می‌دهند

3-توصیف و فضاسازی:

نویسنده با توصیف و فضاسازی انگار داستان را نقاشی می‌کند و نشان خواننده می‌دهد. هر نویسنده‌ای به سبک خودش این کار را می‌کند. کلاسیک‌ها آن را روی هم می‌انباشتند و معمولا ابتدای داستان توصیف و فضاسازی بود و هر بار به شخصیت یا مکانی می‌رسیدند در چند پاراگراف داستان را متوقف می‌کردند و نقاشی آن شخص یا مکان را می‌کشیدند. بعضی مثل یک نقاش رئالیست و بعضی مانند یک سورئالیست یا ناتورالیست یا سبک‌های دیگر. عده‌ای می‌خواستند تا استفاده‌ی مخاطب از تخیلش در ساخت مکان و شخصیت را به حداقل برسانند و بعضی مثل همینگوی فقط چند ضرب قلم می‌زدند و بقیه‌اش را به عهده‌ی تخیل مخاطب می‌گذاشتند. 

فضا از طرفی حال و هوای داستان نیز هست. نویسندگان بزرگ در ساخت فضا از هر چیزی استفاده می‌کنند، حتی از نحوه‌ی حرف زدن شخصیت‌ها.

5-دیالوگ:

نویسنده در نوشتن دیالوگ با دو چالش روبروست:

اول)دیالوگ‌ها به اندازه‌ی کافی طبیعی –نه واقعی-باشند. یعنی اضافه‌گویی‌های حرف زدن‌ واقعی را نداشته باشد و از طرفی به شخصیت بیایند.

دوم)دیالوگ‌ها به اندازه‌ی کافی به کار داستان بیایند. یعنی غیر از شخصیت‌پردازی، داستان را هم پیش ببرند. اما نمی‌شود به زور چیزی در دهان شخصیت چپاند. 

یکی دیگر از لذت‌های خواننده و عامل بعدی جاذبه‌ی داستان دیالوگ است. مخاطب گاهی یک صفحه دیالوگ را دوباره می‌خواند تا حظ دوباره ببرد و حتی یک فصل و گاهی کل داستان را بخاطر دیالوگ‌های درخشانش دوباره می‌خواند. گاهی هم از دیالوگ‌ها یادداشت بر می‌دارد. 

6-ارجاع‌ها و اطلاعات بیرونی داستان:

گاهی داستان به بیرون خود ارجاع می‌دهد به یک داستان یا یک فیلم یا یک واقعه یا شخصیت تاریخی. این کار اتوکشیدن لباس داستان است. داستان را برازنده می‌کند. داستان را خوش‌ترکیب و خوش‌هیکل می‌کند. داستان با اطلاعات و ارجاعات محترم‌تر می‌شود. 

خواننده احساس می‌کند با یک تیر دو نشان زده است

هم دارد قصه‌ای جالب می‌خواند و لذت می‌برد و هم به اطلاعاتش افزوده می‌شود.

7-تشریح‌ها و بازکردن اطلاعات درون داستان:

در داستان گاهی یکی دو خط در زمان حال می‌گوییم و بعد یکی دو پاراگراف آن مطلب را تشریح می‌کنیم، مثلا از عقبه‌ی آن اتفاق یکی دو خطی یا توضیحی درباره‌ی شخصیت آن اتفاق یا هر اطلاع دیگری درون داستان؛ این کار مثل این است که دوربین را عقب برده باشیم و یه نمای لانگ شات از داستان گرفته باشیم. اینطوری خوانش داستان خیلی راحت‌تر می‌شود و احساس خوبی به خواننده می‌دهد. 

برای مثال تکه‌ای از داستان "مترجم دردها" اثر جومپا لاهیری را در اینجا می‌آورم:

آقای داس گفت: "بله؛ وظیفه‌ی دشواری داری، آقای کاپاسی."

آقای کاپاسی هرگز کارش را از چنین دید مثبتی نگاه نکرده بود. کاری که می‌کرد، در نظر خودش، کار بی‌ارزشی بود. هیچ چیز فوق‌العاده‌ای در ترجمه‌ی دردهای مردم نمی‌دید؛ در تندتند ترجمه کردن حرف‌های دکتر و مریض‌ها در مورد استخوان‌های متورم، گرفتگی عضله‌های شکم و روده، و خال‌های کف دست که رنگ، شکل یا اندازه‌شان تغییر کرده بود، هیچ نکته‌ی مثبتی نمی‌دید. دکتر تقریبا نصف سن او را داشت. شلوارهای پاچه گشاد می‌پوشید و لطیفه‌های بی‌مزه‌ای راجع به حزب کنگره می‌گفت. آنها در یک درمانگاه ....

و این تشریح و توضیحات را تا یک صفحه و نیم دیگر هم ادامه می‌دهد و باز به زمان حال داستان بر‌ می‌گردد

8-افکار:

افکار هم مثل تشریح و توضیحات، زمان داستان را متوقف می‌کند. در تشریح و توضیحات گاهی به عقب  بر می‌گردیم و در اینجا هم می‌شود به عقب برگشت و شخصیت یاد قدیم‌ها بکند. می‌شود هم افکار همان لحظه‌اش را نوشت. 

مثال از داستان "مترجم دردها" جومپا لاهیری

آقای داس دوربین را جلوی صورتش گرفت، یکی از چشم‌هایش را بست و زبانش را از گوشه‌ی دهانش بیرون آورد. "کمی مضحک است، ولی مینا، برای اینکه توی کادر باشی باید کمی به طرف آقای کاپاسی خم بشوی!"

عطر لباس مینا، شبیه مخلوطی از ویسکی و گلاب بود. آقای کاپاسی فکر کرد نکند خانم داس بوی عرق بدن او را از زیر پیراهن نایلونی‌اش بشنود.

می‌شود به افکار عرصه‌ی جولان داد و چندین خط نوشت. می‌شود هم آن را با تشریح قاطی کرد.

9-طنز:

گذاشتم طنز را در آخر نوشتم، چون هر نویسنده‌ای از آن استفاده نمی‌کند. جزو ملزومات داستان هم نیست؛ اما اگر باشد نویسنده را یک-هیچ جلو می‌اندازد. یعنی اگر نویسنده‌ای نثر خوبی داشته باشد، طنز را هم وارد کارش کند، همینجوری دو-هیچ جلوست. اما رفتن به سمت طنز این ریسک را دارد که خواننده نخندد و بقیه‌ی تلاش‌های نویسنده هم ضایع شود. 

امیرحسن چهلتن: "هر نویسنده‌ی خوبی، طنز را می‌شناسد."