ما نوشتن را چیزی ذهنی و غیربدنی می‌دانیم. نوشتن را تماما "فکر کردن" می‌دانیم. در حالی که نوشتن مانند همه‌ی هنرها تجربه‌ی "مجسم یا جسمانی" است.

نویسندگان و هنرمندان بزرگ در برابر سدهای نویسندگی یا برای پروراندن یک ایده یا پی ریختن یک قصه یا قطعه‌ی موسیقی، سراغ "کارهای بدنی" می‌روند. در زیر چند نمونه می‌آورم:

1-قدم زدن:

جولیا کامرون در کتاب "حق نوشتن" می‌گوید:  "وقتی در قسمتی از داستانم گیر می‌کنم، برای رفع گره آن قدم می‌زنم. قدم می‌زنم و فکر می‌کنم. وقتی راه می‌روم دقیقا به نوشته "فکر نمی‌کنم"، بلکه پرسشی آنجاست که ذهنم برای بدنم مطرح می‌کند. بدنم، که حامل دانشی عمیق‌تر از ذهنم است، پاسخ‌هایی برای من به عنوان هنرمند و به عنوان شخص دارد. ذهنم، ذهن هر کسی، با تمام درخشانی چندوجهی‌اش، می‌تواند منبع مشکلات باشد، هزارتویی از بن‌‎بست‌ها هنگامی که در پی راه‌حلی خلاق هستیم."

2-دویدن:

مایکل هوپِ آهنگساز برای گرفتن نت‌‎های آهنگ‌هایش هر روز می‌دود. همانطور که دور شهر لوس‌آنجلس می‌دود، سطور ترانه‌ها در ذهنش نقش می‌بندند. او با دویدن وارد بدنش می‌شود، اگر ما هم مثل او وارد بدنمان شویم و فعالانه آن‌ها را طلب کنیم می‌توانیم آن‌ها را احساس می‌کنیم. هوپ در طول دوهای طولانی و پچ‌درپیچش "ملودی را می‌جوید."

ملودی‌ها، مانند نوشته‌ها، نت‌به‌نت ظاهر می‌شوند.

3-راهپیمایی:

ناتالی گلدبرگ نویسنده و نقاش به راهپیمایی‌های طولانی در بین بوته‌زارهای مریم‌گلی می‌رود. او می‌گذارد تا چشم‌انداز اطرافش با پرسش‌های او سخن بگویند.

4-کوهنوردی:

جان نیکلاس نویسنده، عکاس و اکولوژیست هر بعدازظهر موقع شفق از کوه کوچکی بالا می‌رود. او از کوه بالا می‌رود و کار کوهپیمایی انگار "او را در بدنش و در بدنه‌آثارش می‌گذارد." او بعد از برگشتن به خانه از شب تا صبح می‌نویسد. "روز کاری" او اینگونه است.

5-اسکیت‌سواری:

جولیا کامرون می‌گوید "وقتی قطعه‌ی موسیقی، ملودی یا غزل می‌نویسم، دوست دارم اسکیت‌سواری کنم. تابستانی که در لندن زندگی می‌کردم و نمایش موزیکال آوالون را می‌نوشتم، هر روز و گاهی روزی دو بار به رجنت پارک لندن می‌رفتم. آنجا بین کانال‌های که "قوهای ملکه" خرامان روی آب می‌رفتند، غزل‌هایم را به صورت آواز روی ضبط‌صوت دستی‌ام می‌خواندم و اسکیت می‌کردم؛ این کار درست مثل قلم‌زدن کار نوشتن را برای من می‌کند."

همه‌ی اینها یک جورهایی "استراحت" محسوب می‌شوند. 


پیاده‌روی، محبوب بزرگان هنر و ادبیات:

ما این را می‌دانیم که شعرای طبیعت‌گرای انگلستان مدام "پیاده‌روی" می‌کردند، ولی معمولا به این حقیقت توجه نداریم که شعر از "گام" (هم اصطلاحی در موسقی و هم به معنی قدم) تشکیل شده‌ و راه رفتن در حقیقت بخشی از مسیر خلاق شاعر است.

مثالی دیگر:

"پیاده‌روی" بخشی مهم از زندگی هنری رابرت فراست شاعر بوده است.

بخشی از شعر او: "دو جاده در جنگل از هم جدا شدند."

آن جنگل جایی نبود که او به سرعت با اتومبیل به آنجا برود. جنگل‌های فراست، دیوارهای سنگی فروریخته‌ی او، درختان غانِ او، در یک کلام، "تصاویر و بینش"‌هایی که بدنه‌ی مشهورترین آثار او را تشکیل می‌دهند، این‌ها در حالی که راه می‌رفت به چشمش می‌آمدند. پاهای شاعرانه‌ی او عملا زمین را در نوردید.

وقتی نوشتن، در اثر بیش‌ازحد نوشتن نامطبوع می‌شود، "یک پیاده‌روی طولانی و به تنهایی" می‌تواند آن را از نو شیرین کند.

تولستوی در حال پیاده‌روی


جولیا کامرون می‌گوید: "وقتی شوکه می‌شوم، راه می‌روم تا آن را هضم کنم. من با راه‌رفتن و فقط جویای حرکت‌بودن، جویای "حرکت‌دادن" به چیزی از طریق حرکت کردن، به ایده‌ی کاملا غیرمنتظره‌ای می‌رسم. من با همان شوک شگفت‌آوری با آن برخورد می‌کنم که وقتی طی پیاده‌روی در جنگل ناگهان به گوزنی برمی‌خورم. در حالی که آرام‌آرام به آن ایده و فکر نزدیک می‌شوم تا بهتر بررسی‌اش کنم، فکر می‌کنم"اوه! اینو نگاه کن!" "

اریک ساتی آهنگساز گفته: "من پیش از اینکه قطعه‌ای بسازم، چند بار در معیت خودم دور آن راه می‌روم."

قطعه‌ی نوشته هم مانند قطعه‌ی موسیقی از همین "فعالیت فیزیکی" بهره می‌گیرد.

تئودور روتکه‌ی شاعر گفته: "من با رفتن به جایی که باید بروم یاد می‌گیرم."


بدن؛ محلی امن، برای ذخیره‌ی تجربیات ما:

ما خاطرات را در بدنمان ذخیره می‌کنیم. شور و زندگی را ذخیره می‌‎کنیم. شادی و لحظات آرامش را ذخیره می‌کنیم. اگر می‌خواهیم به درون این‌ها برویم و به آن‌ها راه یابیم، باید "وارد بدنمان شویم." وقتی عزیزی را از دست می‌دهیم یا غم جدایی را تجربه می‌کنیم، بدنمان بهایش را می‌دهد. 

ذهنمان که استاد انکار ماست شاید منگ شود اما بدنمان محکم به حقیقت می‌چسبد.


روی کاغذ بنویسیم:

ما با ورود به بدنمام وارد قلبمان می‌شویم. "قلب" جایی‌ست که "هنر" هست. به این دلیل است که نوشتن با دست، حتی وقتی نامناسب و نادرست به نظر آید، بیشتر از حرکت سریع انگشتانمان روی صفحه‌ کلید کامپیوتر می‌تواند ما را به حقیقتی عمیق‌تر برساند.


بدنمان با ما سخن خواهد گفت:

وقتی وارد بدنمان شویم، بدنمان با ما سخن خواهد گفت. از نیازهایمان به ما خواهد گفت. از بهای زندگی‌مان و نیز آنچه برایمان گرانبهاست به ما خواهد گفت. تصاویر و خاطرات با هر بار درگیرکردن جسممان بروز می‌کنند. عضلات باز می‌شوند تا دردها و رویاهامان را به آهستگی در گوشمان زمزمه کنند. ما بدنه‌ی آثار داریم و برای ورود کامل به آن باید وارد بدنمان شویم.

بدنمان چیزی بیش از قفس ذهنمان است.

بدن ما وسیله‌ی ابراز وجود ماست:

چشم‌ها، گوش‌ها، لب‌ها، پشت، شانه‌ها، ران‌ها، بخش‌های خصوصی‌تر ما، همه‌ی این‌ها ابزارهای نوشتن هستند.


بدنِ معنویِ ما:

بدن دارای خرد بسیار بیشتر و دی.ان.ای بسیار معنوی‌تر از آن چیزی‌ست که ما معمولا تصور می‌کنیم. اجداد ما و خِرَد آبا و اجدادی ما در خون ما و در استخوان‌های ما زندگی می‌کنند. 

وقتی در نوشته‌مان دنبال کلمه‌ای می‌گردیم وقتی می‌خواهیم به کلمه‌ای "برسیم"، باید "به درون برگردیم، نه بیرون." اگر فقط به آنچه بدنمان می‌خواهد بگوید گوش بدهیم، حرفی برای گفتن دارد. حس لامسه به طرز باورنکردنی دقیق، ظریف و قدرتمند است. ما می‌گوییم که می‌خواهیم نوشته‌مان مردم را "لمس" کند و روی آنها اثر بگذارد، اما اغلب این را نمی‌بینیم که برای انجام دادن این کار باید "تجربه‌ی واقعی‌مان را مجسم کنیم."

زبان باید جسمانی باشد. زبان جسمانی، زبان "مشخص و باجزئیات" است.

با نوشتن جسمانی‌ست که خواننده‌مان را "لمس" می‌کنیم و روی او اثر می‌گذاریم.


خودمان را مُثله نکنیم:

اگر فقط به طور نصفه‌نیمه در بدنمان باشیم، فقط نصفه‌نیمه در حقیقتمان هستیم. اگر ما بدن، ذهن و روحمان را به سه قسمت مجزا تقسیم کنیم و آنها را سه عنصر و بخش مجزا بدانیم، بدنه‌ی تجربه‌مان را تکه‌تکه می‌کنیم. ما به عنوان نویسنده خودمان را مُثله می‌کنیم یا دقیق‌تر بگوییم خودمان را "بی‌خاطره" می‌کنیم.

دانش حقیقی، دانش اصیل، چیزی عمیق‌تر از مشغله‌های ذهنی‌ست.

پابلو نرودای شاعر از بدن محبوبش بدنه‌ی آثاری خلق کرد که به علت "صراحت و مشخص" بودنش عام و جهانی‌ست. وقتی آثار او را می‌خوانیم همیشه واژه‌ها را اول در قلبمان احساس می‌کنیم؛ تنها بعدا آنها در ذهنمان رژه می‌روند.

بدن و ذهن از هم جدا نیستند.

در آخر اینکه بسیاری از عالی‌ترین نویسندگان راه‌روندگانی بزرگ بوده‌اند. چیزی در آهنگ گام‌هاست، وجهی موسیقایی در حرکت هست که روی کاغذ می‌ریزد. ‌